راهيان
خط شيطان ... !!
(1-3)
نوشته: حميد
عاشور
از زمانى كه انسان به تفكر اغازيد ، ثنويت اشياء
را در افسانه ها ، مثل ها و متل ها ، مد نظر داشت
. و به تدريج كلمات متضادى تا بى نهايت شكل گرفت
همانند : خوب ــ بد ، صحيح ــ غلط ، راست ــ كج ،
دروغگويي ــ راست گويي ، شهامت ــ رذالت ، مثبت ــ
منفى ، خير ــ شر ،امانت ــ خيانت و ...
اين طرز تفكر به تدريج با تقدم تأخر ، از
افسانه ها
[ خاصة بابلى ان كه دو هزار سال قبل
از ميلاد مسيح ــ گلگامش ــ ]
به اديان و فلسفه راه يافت !
در اديان ، هر كلمه اى و عملى ، با بار مثبت به
پرى
ها و فرشته ها نسبت داده شد . و
و حامل يا حاملان صفات مذموم را شياطين و اهريمنان
نام نهادند . و ازان به بعد شيطان نماد و مظهر
تمامى معصيات تجلى و مار بعنوان
پاكار
و همزاد شيطان ، تجسم يافت !!
... و اين نوع تفكر لا جرم به هنر و ادبيات و
سياست راه باز كرد .
امروزه نيز مى بينيم كه حتى قوانين كشورهاى متمدن
، صفحات بسيار قطورى از بايدها ونبايد هاست ! و
هر انكه را كه از قوانين وضع شده
[ الخطوط الحمر ]
پا
فراتر نهد ، بعنوان مجرم يا قاتل و يا متخطى از
قانون و ... مجازات مى كنند . تنها كسانى كه بر
قانون تعصى دارند ، هيپى ها و پانك ها و فالانژها
و اواره ها و ولگردان و زنان دوره گرد و منحرفان
جنسى و ... هستند .
در فلسفه كه
چار
چوب
تئورى سياسى طراحى مى شود ، از افلاطون و ارسطو
جان مى گیرد تا به كارل ماركس و انگلز مى رسد .
حتى ارسطو اعتراف مى كند كه خمير مايه ى افكارش را
از افسانه ها و ترانه هاى هوميروس به عاريت گرفته
است .
در ادبيات فارسى معاصر جغرافياى باصطلاح ايران ،
نويسندگانى چون جلال ال احمد ،
اين انسان ترك تبار ؛ متخلفين از دايره ى متعارف
در اجتماع را با زبان كوچه بازارى خودشان مخاطب
قرار مى دهد و انان را الدنگ ــ شارلاتان ــ لكاته
ــ ديوث
[ اين كلمه در فارسى به غلط ، ديوس نوشته مى شود ]
ــ پدر سوخته و ... مى نامد . و گفته ها و نوشته
ها ى ماليخوليائى و مبالغه اميز غرب زدگان دو اتشه
و تئوريسن هاى جورواجور كم سواد را لاطائلات ،
خزعبلات ، جفنگيات و مى نامد ... !
و براى نمونه در كتاب مدير مدرسه ، به شاگردى كه
از محدوده ى قابل قبول اجتماع خارج و منحرف شده
است تشر مى زند كه :
پدر سوخته ، شاشت كف كرده است برو مستراح خالى اش
كن . چرا بچه هاى مردم را بد بخت مى كنى ؟ !!
... در سياست نيز دوستانى از ماكياول ، بخاطر تز
معروفش كه :
هدف
وسيلة
را تعيين و تبيين مى كند جانبدارى مى
كردند . و اين به زبان جلال ال احمد ، يعنى :
سياست = پدر سوختگى ..!
جانبدارى و ترويج اين
گونه
دكترين ها ، كار ما احوازى ــ اهوازى ها را به
جايي كشاند تا مرحله ى بعدى اين فاجعه ، به منصه ى
ظهور برسد و تئورى ديگرى كه سابقا ً مخفيانه و پشت
درهاى بسته از جانب منحرفان سياسى [ ديوثان ] صورت
مى گرفت . امروزه با كمال وقاحت و علنيت تبليغ و
ترويج مى شود . باينكه : ما براى منافع [ ملتمان
! ]، حتى با شـيـطـان هم معامله
مى كنيم ...!!!
... خيلى منتظر ماندم تا بلكه يكى از ياران و
همفكران قديم و جديدم ، همتى كند وبا اين گونه
خزعبلات ؛ مواجه كند . متأسفانه يا تاكتيك و يا
استراتجى و يا هم مشربى ،مانع شده تا اقايان ؛
عكس العملى نشان دهند .
من بخاطر تبرّى از اين
گونه
اشخاص و محافل و با هر اسم و اتيكتى و نيز بخاطر
روشن كردن اذهان جوانان معصوم ملتم خصوصا ً در
خارج از وطن ؛ وظيفه ى خود ديدم كه اين مقاله
را تقديم حضور كنم .
با عرض معذرت از اينكه اين مقدمه طولانى شد . سه
نمونه ، يكى از ادبيات شفاهى ملت خودمان و خلاصه
ى دو داستان ديگر را كه شهرت جهانى دارند ؛ در
رابطه با شيطان و همكاران او را از ديد ادبى
كلاسيك خدمتتان معروض مى دارم و استتناج را به
عهده ى شما خوانندگان وا مى گذارم ...
حكايت اول از ادبيات شفاهى عرب الاحواز :
... صيادى
[ بخوان شيطان ]
بود كه هميشه به شكار پرندگان مى رفت . يا بهتر بگوييم
اموراتش از اين طريق مى
گذشت
. بعد از هر شكار ، قسمى را مى فروخت و باقي مانده
را كباب و نوش جان مى كرد !
روزى فكربكرى به سرش زد . كه
چرا
هر روز به اين باغ و ان جنگل
برود ؛ بهتر ان است كه خود
پرندگان
خدمتش ايند !
اين فكررا به صورت عملى
[ بخوان پراكتيك ]
به اجرا در اورد .
براى اخرين بار به جنگل
رفت .
پرنده اى را زنده شكار كرد و بخانه اورد .
بال وپرهاى
او را قيچى
كرد و در قفسى جا داد . هر روز
چند
بار به او سر مى زد ، دستى به سرو
گردن
او مى كشيد و اب و دانه اش مى داد . صياد اين كار
را انقدر ادامه داد تا پرنده ى مسكين
گذشته اش را فراموش كرد و با او ضاع جديد اخت گرفت
[ شست و شوى مغزى ] .
... صياد كه خلقيات پرنده
را از قبل خوانده بود [
روانشناسى ]
و از باز گشت طعمه ى خود به خانه و كاشانه ى جديد
مطمئن شد ، او را رها كرد .
پرنده پروازى كرد و بر اولين درختى كه ديد فرود
امد . پرندگان ديگر ، كه اورا چاق
وچله ديدند ؛ جوياى حال وى و دليل سر حاليش را با
زبان خودشان جويا شدند . و او هم شروع كرد به
تعريف و تمجيد ميهماندار پر سخاوت و مهربانش .
پرندگان
ديگر
، يا به دليل سادگيشان و يا به تصور رسيدن به
نعمتى بى محنت ؛ حرف رفيقشان را باور كردند و
همراه او به لانه وكاشانه ى جديدش هم سفر شدند .
با ورود
پرندگان به قفس ، صياد كه منتظر انان بود در قفس
را بست و به استثناى پرنده ى دست يارش ، همه را
گرفته از دم تيغ گذراند ...
چند
و
چندين
سال بر اين منوال گذشت ...
در اينجا قصه ى ما با دو روايت مختلف به انتها مى
رسد . نهايت اول مى گويد : كه عقاب تيز بينى
متوجه كار زننده ى پرنده ى مزبور مى شود و او را
در هوا هنگام پرواز مى قاپد و با چنگال و ناخنهاى
تيزش تكه
پاره مى كند .
و نظر دوم مى گويد
كه : پرنده بعد از مدتى مريض و بى حال مى شود و
بعد از اينكه صياد از سلامتى او مأيوس مى شود
[ كارت سوخته ]
، او را زنده زنده جلو سگان مى اندازد ... !!
اين فصل را با درد دلى با محققان و نويسندگان و
صاحبان اتيكت هاى جور وا جورمان به اتمام مى رسانم
تا به انها گفته باشم كه : ما مثل ها و متل ها و
افسانه هامان را و ادبيات شفاهيمان را با حجت
مرتجع بودنشان ، مهمل داشته ايم و روى انها كار
نكرده ايم . و اگر كسانى چون نويسنده ى اين مقال
در صدد تشريح و احياء مثل ها بر ايند ، كسكى با
اين گفته اش ، بى سواديش را بر ملا مى كند كه :
بگذار حميد و امثالش با اين كارها ، احوازشان را
ازاد كنند
[ زكـّــى ...
صحـّت خواب
!! ]
.
دنباله دارد